تبليغاتX

JavaScript Codes عشقولانه
شعر ×عکس: عشقولانه

مي گفت عاشقم ، دوستش دارم و

بدون او هيچم و براي او زنده هستم....

او رفت، تنها ماند...

زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد......

از او پرسيدم از عشق چه مي داني

برايم از عشق بگو......؟

گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد

گفت: عشق آسودگيست،

خيال است...... خيالي خوش

گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود است.

گفت: خواستن و کمک است، گرفتن است.

گفت: عشق سادست، همين جاست دم دست و

دنيا پر شده از عشقهاي زود،

عشقهاي ساده اينجايي و عشقهاي نزديک و لحظه اي

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي........

گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي

گفتم: عشق درد است درد تولدي نو.

عشق تولد است به دست خويشتن

گفتم: عشق رفتن است، عبور است، نبودن است

گفتم:عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است.

گفتم:عشق درد است، دير است و سخت است.

گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...........

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام..........

گفتم عشق راز است.

راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 1:26 توسط مهدی |

من نشاني از تو ندارم عزيزم؟

اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

در عصرهاي انتظار؟

به حوالي بي کسي ها قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن.

و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

کلبه غريب علي نامي را پرس و جو کن؟

کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي! در نيمه باز يک کلبه هست! بازش کن!

به سراغ پنجره بغض برو!

حرير غمش را کنار بزن!.........

......مرا خواهي ديد با دردهايي کويري؟

که غرق عصاره انتظار? پشت ديوار فاصله ها نشسته ام...

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 1:24 توسط مهدی |
شاهد افلکي

چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلکي در مستي و در پکي
من چشم ترا مانم تو اشک مرا ماني
در سينه سوزانم سمتوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
دلغي که نمي بيني دردي که نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت کو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد که نگرداني

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 14:40 توسط مهدی |
برف مي بارد

برف مي بارد
برف مي بارد
آخه تا کي بکشم منّت چشماي تو رو
بذارم به پاي چي وعده بيجاي تو رو
به روز آفتابي مي شي يه روزي ام ابري و سرد
کدومو باور کنم گرما يا سرماي تو رو
اين همه ميان سراغم به هواي عاشقي
من يادم مياد فقط چشماي زيباي تو رو
چرا هر کسي رو دوست داري تو رو دوست نداره
نميدم حتّي به کس تلخي حرفاي تو رو
دلاي دريايي شونو به رخ من مي کشن
نمي دم به هيچکدوم يه موج درياي تو رو
منو منتظر بذار هرجوري که تو راحتي
چي مي خوام مگه فقط ساختن فرداي تو رو
دوست دارم تمام دنيا رو بدم تا بدونم
راز فتح قلعه قشنگ روياي تو رو
تا يادم نرفته يک بار ديگه واست بگم
من نمي دم به کسي تا عمر دارم جاي تو رو

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 14:26 توسط مهدی |
این هم چندتا عکس از اقا سپهر

sepehr 

sepehr

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 2:2 توسط مهدی |

هميشه ماندن دليل بر عاشق بودن نيست....

خيلي ها ميروند تا ثابت کنند که تا هميشه، عاشقند.

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 0:31 توسط مهدی |
عاشق
+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 11:0 توسط مهدی |
برف مي بارد
برف مي بارد
برف مي بارد
آخه تا کي بکشم منّت چشماي تو رو
بذارم به پاي چي وعده بيجاي تو رو
به روز آفتابي مي شي يه روزي ام ابري و سرد
کدومو باور کنم گرما يا سرماي تو رو
اين همه ميان سراغم به هواي عاشقي
من يادم مياد فقط چشماي زيباي تو رو
چرا هر کسي رو دوست داري تو رو دوست نداره
نميدم حتّي به کس تلخي حرفاي تو رو
دلاي دريايي شونو به رخ من مي کشن
نمي دم به هيچکدوم يه موج درياي تو رو
منو منتظر بذار هرجوري که تو راحتي
چي مي خوام مگه فقط ساختن فرداي تو رو
دوست دارم تمام دنيا رو بدم تا بدونم
راز فتح قلعه قشنگ روياي تو رو
تا يادم نرفته يک بار ديگه واست بگم
من نمي دم به کسي تا عمر دارم جاي تو رو
+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:35 توسط مهدی |
باعرض معذرت از همه شما دوستان
باعرض معذرت از همه شما دوستان

همگی باید ببخشید خیلی وقت هست که نت نیومدم

حسابی گرفتار شده بودم ببخشید به بزرگی خودتون

راستی سال نو همگی مبارک

+ نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 23:56 توسط مهدی |
گفت و گو

من میگم بهم نگاه کن 
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
 تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
 من میگم یه عمره سوختم
 تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
 تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
 من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم  یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 1:52 توسط مهدی |
عشق چيست ؟

عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است

عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 0:34 توسط مهدی |
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
به علت برخی مشکلات که برای این وبلاگ پیش اومده

این وبلاگ بدون عکس فعلا می باشد قابل توجه کلیه دوستان عزیر

و با عرض پوزش

امیدوارم شما گلها باز هم  یاریم  کنید .

یا حق

دست علی یارتون .

+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 23:39 توسط مهدی |
( غزل )
( غزل )

غزل حرفات و دزدیده یا تو داری غزل میگی!؟
چرا جاپای کندو تو به زنبور عسل میگی؟

میونه کشتی قلبم نشستی گرم احساسی
داری احساس پاکت رو با چاقو به دکل میگی

تو دلگیری که چشماتو به روی گریه وا کردی
توانقد پر حسی که به من هم راه حل میگی

تو فصل قحطی واژه تو تنها شاعرم بودی
ولی حالا تو شعراتو به دیوار محل میگی

یه عمریه که حر فاتو زدی و من نفهمیدم
چرا تموم حرفاتو با چاقو به دکل میگی!!!


( عباس شیرمحمدی )

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 22:27 توسط مهدی |
آسمون
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت
گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم 
کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن
هرگز به عشق دیگری ما رو مبتلا نکن
کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود
که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود

(شعر از لیلا)

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 22:24 توسط مهدی |
گفتمش دل ميخري ؟
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که
تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

گفتمش دل ميخري ؟
پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده اي کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود
دل زدستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود

تو اگر باز کني پنجره اي سمت دلت
ميتوان گفت که من چلچله لال توام
مثل يک پوپک سرمازده در بارش برف
سخت محتاج به گرماي پر و بال توام . . .

به من گفتي که دل دريا کن اي دوست
همه دريا از آن ما کن اي دوست
دلم دريا شد ودادم به دستت
مکش دريا به خون پروا کن اي دوست

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم!
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي!
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم . . .

عشق تو چشمهاي هم نگاه کردن نيست با چشمهاي هم به زندگي نگاه کردنه.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 19:34 توسط مهدی |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Template Blog

THEME BLOG